تبليغاتX
طلوع

+ نوشته شده در  86/08/16ساعت 15:54  توسط مائده  | 

این قوانین مدرسه هم بعضی وقتا واقا اعصاب خورد کن میشه

*:خانوم موهاتو بکن تو

*:خانوم مقنعه سیاه نپوش

*:خانوم برو نماز جماعته

*:خانوم...

نمی دونید وقتی گفتن مدیر سال دیگه عوض میشه بچه ها چقدر خوشحال شدن داشتن بال در میووردندالبته من که مدیر رو زیاد نمی شناسم برای همین در اون لحظه هیچ عکس العملی از خودم نشون ندادم(از اونجایی که من بچه ی بسیار درس خونی هسم این چیزا زیادم برام مهم نیس )

+ نوشته شده در  86/08/05ساعت 15:30  توسط مائده  | 

همین دو شب پیش بود مسا بقات فوتسال جام رمضان به پایان رسید و تیم ما با کمی بدشانسی دوم شد از جوایزو مدال نقرم هم که بگذریم نوبت کاپ زیباس اولین باری بود که کاپ تو دستام میگرفتم(مث تو تلویریون)

می خواسم عکسی که تو روزنامه ازمون انداختن رو اسکن کنم و تو وبلاگ بذارم ولی متاسفانه موقعیتش فراهم نشد

روزه هاتون قبول...عید فطرتونم مبارک

راسی یه چیزی هم بگم که من چرا کم مطلب می نویسم ..اونم برای اینکه فک می کنم کسی حوصله ی خوندن مطالب زیاد رو نداره ولی اگه شما نظر دیگری دارین می تونین بگین
+ نوشته شده در  86/07/21ساعت 12:26  توسط مائده  | 

ما دیروز رفتیم آبگرم..چه قدر باحال بودااااا

 بیشتر از شنا کردن تو آبش جادش حال داد ......

          

      حالا از اینام که بگذریم چند روز پیش به خونمون زنگ زدن و گفتن من تو امتحانی که برای مشخص کردن نخبه های ریاضی گرفته بودن قبول شدم و اینجا بود که به همه ثابت شد من نخبه ام...

+ نوشته شده در  86/06/10ساعت 20:33  توسط مائده  | 

سلام... ببخشید که چند وقتیه آپ نکردم...

چند وقت پیش رفتیم اصفهان و یه جوجه تیغی از باغمون پیدا کردیم...من اسمشو گذاشتم جکول و فک کنم بقیه ازاین اسم خوششون اومد...

 ولی انگار بدشانسی به ما رو اورده بود  فردا صبح تو خواب و بیداری بودم که شنیدم خواهرم داره میگه جکول نیست فکر کنم گربه خورددش اخه گذاشته بودیمش تو باغچمون که براش مثل طبیعت باشه تابیچاره احساس غربت نکنه..بدبخت خب اولین روزش رو داشت تو یه شهر غریب اونم تو شهر سوزان ما می گذروند...

البته بعدش ما رفتیم دنبالش(بیشترمن)(یعنی میشه گفت فقط خودم)به امید اینکه به طور معجزه آسایی تونسته   از دیوار بلندباغچه ی ما فرار کرده باشه وبه بیرون یا به داخل زیرزمین پناه برده باشه..اما امروز حدودا یک هفته از هفت جکول عزیز می گذره.. بیچاره جکول....

+ نوشته شده در  86/05/25ساعت 20:12  توسط مائده  | 

 

سال خوبی داشته باشید...

سفره ی 7 سین

+ نوشته شده در  85/12/27ساعت 10:43  توسط مائده  | 

سلام

_چند وقتیه حوصله ی نوشتن رو ندارم ..!

دارما ..ولی نمی دونم چی بنویسم .. هی به خودم می گم برم کتاب بخو نم  شاید یه مطلب گیر بیارم اما....

_چند وقتیه سرگرم درس خوندنم ..وای که این انتظار بالا داشتن از کسی چه قدر برای ادم سخته ..

چند وقتیه می خوام به قول کتاب دینیمون کظم غیظ کنم .. مرجان نمی دونه کظم غیظ یعنی چی...امیدوارم تو بدونی...

_خوش به حال بچه کوچوله ها که این چیزا حالیشون نمی شه... شاید تو دلشون ما رو مسغره می کنند...

تا لینک بعدی بای................................................................................................................

+ نوشته شده در  85/12/15ساعت 18:36  توسط مائده  | 

جاتون خالی ...

=چی جاتون خالی ؟

+م. رفته بودیم تنگه واشی چه حالی دادا ...!!!

میرفتی یدفه احساس می کردی داری می افتی چرا چون پات گیرکرده بود به سنگ بعد یه نفر می کشیدت بالا ومیگه: خانوم مواظب باش!!!!حالا خودتو می گیری و تند بری که ایشون ببینند بلدی که دوباره پات گیر می کنه به سنگو ......می افتی تو آب وای...وای..وای..............

                                                                                   

+ نوشته شده در  85/06/13ساعت 17:10  توسط مائده  | 

من دوباره اومدم می دونم خیلی منتظرم بودین ولی خوب!!!!! حالا اومدم...

دلم می خواد بنویسم ولی نمی دونم چی؟ آخه هرچی میام بنویسم آباجیم منو مسخره می کنه ...

حالا من  خیلی خوشحالم چون آبجی بزرگه رفته مالزی فقط یک هفته مونده تا بیاد چه حالی وده!!

+ نوشته شده در  85/05/31ساعت 18:55  توسط مائده  | 

سلام حرفی ندارم فقط اگر براتون زحمتی نیست البته اگر زحمتی نیست یه  نظری هم بدید

با اجازه

+ نوشته شده در  85/04/07ساعت 15:46  توسط مائده  |